گشایش اردیبهشت 1393

آخرین بازمانده از قم قدیم

علی اکبر سبحانی‌پور (1310-1405ش) غروبگاه پنجشنبه هشتم مردادماه در محله باغ پنبه قم با مرگی آرام از کنارمان رفت و در آرامستان باغ بهشت آرام گرفت. راست گفته‌اند هر کس همانگونه می‌میرد که می‌زید. در زندگی‌اش خوش‌روی بود تا پیک مرگ هم با او خوش‌رویی کند. به پاس حرمت دوستی با پدرم سید احمد رضوی برقعی (۱۳۰۴-۱۳۸۵ش) که گورشان نزدیک هم افتاد و خودم که گوشم نزدیک او افتاد، یادداشتی می‌نویسم تا ادای دینی مکسور باشد بنا به توصیه دینی مفتوح که ناسپاسگزار بندگان سپاسگزار خداوندگار بندگان نخواهد بود. زیرا در این روزگار آخرالزمانی‌واره فتنه‌نشان و اندوه‌چشان دوزخی‌واره اما همنشینی با او بهشتی‌ بود ولی نامنفرد.

وقتی از نخستین بار رو به خانه‌ا‌ش روانه شدم و هر بار تا امروز حس کردم این کوچه بویی از ابدیت دارد. صورتا بن‌بست بود اما در عالم معنا خوش‌دست بود. سفره دل او همچون سفره‌ای گشاده بود تا بر آن بنشینی. از چشمه مهر و لبخند و یکرنگی تشنگی روانت را می‌زدود. نان از جان خودش می‌داد. هنوز صدایش پسازنگ دستگاه همراه از پشت گوشی در گوشم زنگ می‌زند: حسین جون! دلم برات تنگ شده! دلم هوا تو کرده! کی میایی پیش ما! تکیه کلام او که بوی پدرانگی می‌داد و از ژرفای روان او می‌آمد بازتاب راستی‌پایایی ناب بود که عطر خانه‌باغها و کوچه باغهای قدیم با خانه‌های خشت و گلی عصر ناپولادزده را می‌داد. در کنار او با یادکرد تراوش زبانی یادمانده‌های ذهنی او به تاریخ قم قدیم سفر می‌کردم. زیرا از خاندانی ریشه‌دار در قم برآمده بود. برادر پدرش اما با شهرت دکتر حمزه ثمربخش تحصیل کرده طب از فرانسه از همکلاسیهای محمدرضا پهلوی (۱۲۹۸-۱۳۵۹ش) و هم‌هنگام داماد دکتر محمد مصدق بود. پس گنجینه‌های زادگاهم زر زردفام فلزینه نبوده است. آدمهای کمیاب درون آن است. گاه در همسنجی در می‌یافتم در تختگاه تهران با آن همه شکوه از داشتن صفای کویریان قم‌زیسته تهی است. صفای سبحانی را در تهران نیافته بودم. پساغروبگاهی که خوانش کتاب روزگاری در شورآباد زنده‌یاد نوشته دکتر حسین شهیدزاده (۱۳۰۱-۱۳۸۹ش) را در زمستان ۱۳۷۰ش خواندم و زان پس دوستی نزدیک او نصیبم شد عزم و عهد کردم در نخستین فرصت از این شهر نفرین شده به قم بازگردم. بازگشتم و دیگر بدان شهر بدان بازنگشتم. این چنین بختم شد در شعاع خیابان باجک نزدیک سبحانی‌سرای تا ساعتها با شادروانان علی اصغر فقیهی (۱۲۹۲-۱۳۸۲ش) و حسین شهیدزاده همنشین باشم که حسرت تکرار دوباره‌‌اش بیش از بیست و سه سالی است تکرار می‌شود. سبحانی گرچه شهیدزاده را ندیده بود به میانجی کتابهای تصنیف او که شیفته‌شان شده بود مریدش شده بود. بارها دیدم دست حسرت می‌گزد و آه از نهادش بلند است چرا او را که خانه‌باغش در مسافتی کوتاه به خانه‌اش بوده از نزدیک ندیده است. قلم نوشتاری او را سخت می‌ستود. راست آن است باید اعتراف کرد داشته‌های جسمانی این جهانی از جمله خانه‌های بیرونی‌ساخت به تعبیر فلاسفه جوهرا شکوهمند نیست. زیرا اولا به وقت مرگ هر کس دست خالی می‌رود. دیگر اینکه بنا به بارها آزمودگی دریافته‌ام دقایق هم‌سخنی است که آدمها داشته‌ها با زیرپوستشان با یکدیگر سرخوش و آرام خواهند شد. گواهش اینکه پسامرگ از جمله بهشت موعود ادیان ابراهیمی تقارن میان روحهای متجانس است.

اگر آیات قرآنی را معیار بگیریم که به رستاخیزگاهان زمین و آسمان در هم پیچیده می‌شود، باورش دشوار نخواهد بود در سنجشگری آدمها معیارگیری بیرونی‌واره‌ها مقرون به صواب و عقل سلیم نیست. حال بماند که نفوس فرزانگان ارزشمندترین هدیه زندگی بشری است.  زیرا زیر سقفی که دو تن به هم جز راست نباشند و راست نگویند همانجا نماد مینوی جاودانه‌گفته است. خاصه که نمی‌توان اطمینان داشت پس از مرگ دوباره تلاقی با نفوس کسانی داشته باشم که دوستشان داریم.

سالهاست دریافته‌ام به تعبیر حافظ شیرازی اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد. به باورم داغ عزیزان از والدین و فرزندان یا دوستان جز این نیست که دیگر دستمان به دامانشان نمی‌رسد.  زیرا زبانی و زمانی نیست که پیونددهنده‌مان باشد. دیگران هم زودازود ما را از دست خواهند داد. داشته‌های زرین‌نمای دیداری اما رقیبی سر سخت برای دانسته‌های زرین‌نمای نادیداری است. درنگ‌پذیر است آدمها دریافته‌اند بازیابی خاطرات و لحظات خوش همنشینی با آنان که دوستشان داشته‌اند سرمایه عاطفی آنهاست. واژه‌ها خاصه شعر ناب همچون سروده‌های حافظ شیرازی مشق پیمودن چنین راهی است. زنجیره چینش واژگانی است که ما را با آنانکه هرگز به چشم سر ندیده‌ایم همچون پیامبران و فرزانگان و نیاکان ارتباط دهد. زیرا اگر فی‌المثل سخنان گفتاری عیسی مسیح و محمد (ص) و سعدی شیرازی نوشتاری نمی‌شد تصویری از آنها در ذهن نداشتیم.

نگارنده این سطور خاطرات علی اکبر سبحانی‌پور را تا آنجا که توانسته ثبت کرده است تا یاد و نامش از دلم زدوده نشود. آخرین بار که با تنی زار و نزار مهربانانه شبانگاهی با خانواده‌اش به خانه‌ام درآمد. گفت حسین جون! حرفهای منو هم نوشته‌ای؟ گفتم بله حتی خط قرمز‌گفته‌هایتان را. وقتی قطعاتی را برای او گفتم غش‌غش خندید. اکنون با خود می‌گویم سخت نیکبخت بود در شب آدینه‌گاهی در خانه‌اش میان فرزندانش در زادگاهش جان سپارد. در زادگاهش در آدینه‌گاهی در میان اشک دوستدارانش در غروبگاهی به خاک سپرده شود. در خیابان زیستگاهش یادش جمعه‌گاه همان روز گرامی داشته شود. هنگامی که در مسجد رضویه نشسته بودم دیدم درست روبروی منزل البته از ریشه درآمده و نوساخته علی اصغر فقیهی هستم. امیدوارم از امشب در آرامشی خدافرست بیارامد. کاش بتواند با حسین شهیدزاده هم‌زبانی کند که در این خاکدان نتوانسته بود. شاید پسامرگم دوباره دیدارش دست دهد.

آدینه‌گاه نهم مردادماه ۱۴۰۵ش

 

اشتراک گذاری

مطالب دیگر

آخرین بازمانده از قم قدیم

علی اکبر سبحانی‌پور (1310-1405ش) غروبگاه پنجشنبه هشتم مردادماه در محله باغ پنبه قم با مرگی آرام از کنارمان رفت و در آرامستان باغ بهشت آرام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *