گشایش اردیبهشت 1393

کوتاه‌نوشت‌‌سوگنامه‌ای پیرازندگانی یک تاریخ‌دان فرشته‌نشان (یاد بود اکبر گرامی)

اکبر گرامی

اکنون دقایقی است که از مراسم تشییع جنازه  اکبر گرامی (۱۳۲۰-۱۴۰۴ش) به خانه بازگشته‌ام. پس از آنکه طی سال‌های اخیر حس کردم نوشتن نوشته‌های‌‍ پسامرگ برای برخی دوستان، سبب کدورت‌هایی ناخواسته خاصه از سوی بازماندگانشان می‌شود. عزم کرده بودم دیگر چیزی برای کسی ننویسم چندانکه درباره زنده‌یاد عباس فرساد، نماد سرودن شعر بومی قمی با سالزاد و سالمرگ همسنگ ایشان نونوشته‌ای تدوین نکردم. اما نجابت، صداقت ناب و شخصیت بی‌نقاب اکبر گرامی خاصه دریافت حس رضایت‌مندی و درخواست تدوین مقاله‌ای از سوی فرزندانش به سیاق آنکه برای ابوالحسن گرامی برادرش نوشته بودم مرا بدین کار واداشت خاصه که اجازه گذر از برخی خط ‌قرمزهای اجتماعی در این مقاله را دادند.

 

گرچه بارها از اکبر گرامی خواسته بودم سوانح عمرش خاصه تحصیلات دانشگاهی و ارتباط با استادانش را به قلم خودش بنویسد اما با زبان و گاه حرکت ابروان بالافرستنده یا با اشاره دستانش نشان از آن داشت که نمی‌پذیرد اما چندانکه به دو پسرش امین و احسان گفته‌ام بکوشند خاطرات پ‍درشان را بر صفحات کاغذین ثبت و از فراموشی نام پدرشان در غبار زمان زودگذران پیشگیری نمایند. پس دست به قلم شدم تا به پاس ارتباط پنجاه و پ‍نج ساله خویشاوندی و هم‌محله‌ای بودن در پاسداشت نامش بکوشم. زیرا می‌گویند اسماء تنزل من السماء. به مصداق نامش بزرگ بود و به تعبیرسهراب سپهری از اهالی امروز و با پنجره‌‌های باز نسبت داشت. گرامی‌وار بر خاک زیست و گرامی‌وار زیر خاک زیست.

 

همچون خواهران و برادرانش، زاده محله قدیمی سیدان قم بود. به گواهی فرزند ارشدش شهریور ۱۳۲۰ش یعنی ورود متفقین به ایران در جنگ جهانی دوم و خروج رضا شاه پهلوی از ایران متولد شد. گرچه در شناسنامه‌اش شهریور ۱۳۱۹ش ثبت شده است. مادرش گوهر فرزند سید علی اصغر برقعی از منسوبین نگارنده این سطور بود. اکبر فرزند پنجم از هفت فرزند والدین و پسر دوم از میان چهار برادر بود. گوهربانو اما زنی خوشروی و مهربان و از نمادهای بخشندگی و گذشت شمرده می‌شد که در سال‌های پیش از انقلاب برای موفقیت‌های اجتماعی پسرانش منتخب مادر نمونه شده بود. به تعبیر آخوندی‌اش شیرین‌محضر بود و به دیگران فیض می‌رسانید. تصویری که اغلب از او می‌دیدم با‍ پیراهنی ساده و خنک که نی قلیانی بر لب داشت و بازی‌اش با لب‌هایش بود که با خنده ملایمی آمیخته بود. تکیه کلامش که از او هنوز در گوشم زنگ می‌زند خطاب به فرزندان و نوادگان این بود که بگردم. یعنی قربانتان شوم.

 

پدرش حاج محمد گرامی (۱۲۷۸-۱۳۶۶ش) شاغل در بازار قدیمی قم مشهوربه حاج میرزا محمد و بنا به گویش قمی‌ها حاج میزممد بود. مادر محمد، نماد نظم و انضباط و پاکیزگی شمرده می‌شد. هم‌هنگام هیمنه‌ای بسیار داشت و معلم مکتب‌خانه محله به شمار می‌رفت. در کودکی‌ام چند نوبتی او را در سال‌های پایانی عمرش که فرا نود سال بود خاصه در بالای یک اتاق زیر یک کرسی دیده بودم. حسی نوستالژیک از روزگار قدیم که هنوز با حسی ابدی‌گونه همراه بود در یادم مانده است. خواهر پدرم تعریف می‌کرد چنان جذبه‌ای داشت که وقتی از محله رد می‌شد همه بچه‌ها از ترس به خانه‌هایشان می‌گریختند. گویا به سبب مرگ و میرهای متعدد از میان فرزندانش فقط محمد و یک دختر به نام بتول برای او باقی مانده بود. این زن را نیز بارها دیده بودم. چشمانی سیاه و درشت و براق داشت که درسنی فراتراز هفتاد سال برای من کودک زیر ده سال همچنان زنی جذاب و قدرتمند می‌نمود.

 

محمد گرامی نماد پاک‌دستی در معیشت بود. جز همان خانه پ‍دری که با مادرش در آن زندگی می‌کرد تا پایان عمر ثروتی نیندوخت. همچون امروزیان در‍ پی تدارک یا افزایش سپرده بانکی و املاک‌افزایی و خودروی شیک حتی معمولی بلکه حقوق بازنشستگی نبود. برکت زندگی و آنچه دست‌مایه زندگی فرزندانش کرد لقمه حلالی بود که به دست آورد که خاستگاه کامیابی‌هاست خاصه که دولتی‌بنیان نبود. سرمایه اصلی‌اش همچون اغلب قدیمی‌ها باور استوار به خدای بینا و شنوایی بود که در گذر عمر در هر کاری به او توکل می ‌کردند. وقتی سختی و مرگ عزیرانشان فرا می‌رسید تقدیر و آزمون الهی قلمداد می‌کردند. گویی سخن عیسی مسیح را آویزه گوش کرده بودند و غم فردا نداشتند که گفته بود اندوه امروز برای امروز کافی ‌است. اما بخشی از ابزار کمک‌معیشت فرزندان در تحصیل و ازدواج، املاک همسرش گوهر برقعی بود که از پ‍درش میراث یافته بود. گرچه شوربختانه خواهران سهم کمتری حتی به تعبیر عامیانه خدا پیامبری یک دوم از برادران برده بودند.

 

البته محمد گرامی خردورز بود و از صداقت و صراحت نصیبی وافر داشت. به همین سبب اکبرگرامی بیش از مادر از پدرش اثر ارثی‌زاد پذیرفته بود. محمد گرامی دوست نزدیک و هم‌سن پدر بزرگم سید علی اکبر برقعی بود که هر دو در تابستان ۱۳۶۶ش درگذشتند. هر دو چهار پسر یافتند که دو گرامی یعنی ابوالحسن و رضا آنها با دو خواهر نگارنده این سطور یعنی نوادگان دختری علی اکبر در سالهای ۱۳۴۹ش و ۱۳۵۶ش ازدواج کردند. این پدیده سبب ارتباطات بیشتر یعنی تماس‌های متعددتر شد. تکیه کلامش “تخمین” بود شاید به اقتضای شغل او در بازار قم. نیز بسیاری حکایات و مثل‌ها و فولکلور خاصه اتراک و الوار را به یاد داشت. یک بخش کوتاه از آن همه پس از پنجاه سال هنوز در یادم مانده است:

بویان دو چخدین بالاسین

هر که شلغم می‌خوره

کتش پینه داره!

 

اکبر گرامی در سال ۱۳۳۸ش دیپلم گرفته بود. اما به جز دیپ‍لم ریاضی دو دی‍پلم دیگر نیز به دست آورده بود که در آن زمان ارزشی بیشینه‌ داشت. با این همه طی سالهای ۱۳۴۰-۱۳۴۴ش رشته تاریخ دانشگاه تهران را‍ پی گرفت و در همانجا کارشناسی ارشد و به تعبیر قدیم‌تر فوق‌لیسانس را نیز در سال ۱۳۴۷ش به پایان رسانید. شاگرد ممتاز شده بود. چندانکه خودش برای من نقل می‌کرد گفته بودند طی مراسمی باید دست محمد رضا شاه پهلوی‌‍، پادشاه مملکت را باید ببوسید تا به او بورس دکتری خارج ازکشور به او تعلق گیرد که البته نپذیرفته بود. این به معنای غرور درونی یا تعصب دینی و عناد سیاسی با شخص اول مملکت نبود بلکه از سراستغنای طبع بود. زیرا آنانکه او را از نزدیک می‌شناختند می‌دانستند چیزی به نام خودبرکشی یا خودبزرگ‌بینی در او نیست. اما اعتدال این برادران خاصه اکبر تامل‌برانگیز بود. زیرا با آنکه در دهه چهل شمسی در دانشگاه تهران دانشجو بود به گروه‌های روشنفکری چ‍پ‌گرا یا لیبرال وابسته به حکومت یا تندروهای مذهبی یا ملی – مذهبی نزدیک نشد. تا پایان عمرش به طرفداری افراطی یا نقادی کوبنده آنها نیز نپرداخت.

 

پدر بزرگ مادری‌اش در شمار دستارداران بود. سالهای پایانی عمر در تهران امام جماعت مسجدی در تهران بود. شهرت قدیم آنها نیز پیش از گرامی، نام خانوادگی شیخ‌پناهی بود که نشان از ریشه آخوندپیشگی سویه پدری‌اش را داشت. با آنکه فی‌المثل به پدربزرگ مادری‌ام ارادتی قلبی داشت هیچگاه نه به سراغ خوانش دروس دینی رفت نه به سلک روحانیت درآمد. نه مریدوارانه متشرعانه سرسپارانه در برابرشان زانو می‌زند. اما هم‌هنگام به ساحت آنها بی‌احترامی نمی‌‌کرد چه رسد به تمسخر. قناعت به زبان خوانشی ایشان یعنی فارسی نیز سرایت کرده بود یعنی به منابع عربی و زبان‌های اروپ‍ایی نیز نمی‌پرداخت.

 

خاطرات شیرینی از دوران تحصیل از جمله بیابان بودن منطقه دانشگاه و بلوار کشاورز یا استادانش از جمله عباس زریاب خویی و شیرین بیانی تعریف می‌کرد. زیرا در اوج شکوفایی دانشگاه تهران در آنجا تحصیل می‌کرد. از زبان‌دانی زریاب می‌گفت که از هر دانشجویی با زبان تخصصی او امتحان می‌کرد. می‌گفت می‌دانستیم به عربی و انگلیسی و فرانسه و آلمانی مسلط است اما وقتی آزمون دانشجویی روس‌تباربود دریافتیم روسی را نیز خوب می‌داند. گرامی طی حدود چهل سال درشهر قم تدریس تاریخ کرد. پسابازنشستگی در بخش آموزش دانشگاه آزاد قم چند سالی را به خدمت مشغول شد.

 

دیندار بود اما نه از نوع افراطی متعصبانه نابخردانه نه ریاکارانه متظاهرانه. اهل نماز و روزه بود. حج به جای آورده بود. اما جانب اعتدال را رها نمی‌کرد. به زبان اهل دین، دین‌باوری او از نوع اشعری بود نه اعتزالی و روشنفکرانه مثلا ملی – مذهبی یا انقلابی یا به تعبیر محمد رضا شاه پهلوی از جنس مارکسیست‌های اسلامی. به تعبیر عوام جانماز نیز آب نمی‌کشید. پیشانی را خوارج‌وار پینه‌بسته نمی‌نمایانید. با غلظت عربی از ته حلق نمازش را نمی‌خواند تا از زمره مومنین بازاریانه بوده باشد. مهمتر از همه از ابزارهای توریه و تقیه به عنوان مستمسک پیشرفت امور زندگی استفاده نمی‌کرد. زیرا چیزی از کسی نمی‌خواست. چشمش به دست کسی نبود.

 

همسرش نیز همچون مادرش و دو زن برادرش ازبرقعی‌تباران بود. زنی نیک‌نفس و مهربان و خوش‌روی البته مقید به آداب دینی سنتی معیار اما روشن‌اندیش و هم‌هنگام آموزگارپیشه که سال‌هایی پیش در دهه هشتاد پس از ابتلاء به سرطان بدخیم در گذشت. پسر ارشدشان خاطره شیرینی نقل کرد. می‌گفت وقتی به هجده سالگی رسیدم برایم یک ماشین موی چهره‌تراشی خرید و گفت: اینها محاسن نیست موی زاید است! خواهر همسرش افتخار برقعی بود که در جریان قتل‌های زنجیره‌ای به طرز فجیعی در ۱۳۷۵ش در قم کشته شد. موادی شیمیایی که در روند کشتن او به کار رفته بود احتمالا سبب مرگ همسر و پدر همسرش طی سال‌های بعدی شده بود.

 

یکی از مختصات اکبرگرامی شهرت‌گریزی‌اش بود. نمی‌کوشید خود را برکشد یا جامه شهرت بر تن کند یا شاگردانش را به تبلیغ برای خود وادارد. نه به اهل سیاست که از نزدیک با بسیاری‌شان آشنا بود نزدیک شد، نه به حزبی پیوست. شاید چون سخن سهراب سپهری را خوب درک کرده بود که سروده بود: قطاری دیدم که سیاست می‌برد و چه خالی می‌رفت. حتی نمی‌کوشید موفقیت‌های تحصیلی‌اش را به رخ دیگران بکشد یا حتی خاطرات عمرش را تدوین کند. اگر در خیابان کسی او را می‌دید باور نمی‌کرد یک فرهنگی فرهیخته و دانشمند است. بی‌ادعا بود و با سکوتی بسیار مگر از او چیزی می‌پرسیدی. اما به همین سبب برخی سخنانش افزون بر آنکه آیینه خردورزی‌اش بود چون از حسن نیت برآمده بود حکم ضرب‌المثل یافته و بر دلها نشسته بود. از جمله در پا‍‌یان عمرش می‌گفت یک سیلی به آمریکا زدیم ولی چهل و شش سال است از او سیلی می‌خوریم.

 

بسیاردانی و بسیارخوانی اما هم‌هنگام بسیاراندیشی ولی نانویسی از مختصات او بود. برادرش ابوالحسن گرامی تاریخ‌پژوه شیفته کتاب‌اندوزی بود. اما عملا اکبر گرامی بود که آنها را به رسم امانت می‌گرفت و دقیق می‌خواند. می‌توان گفت اگر دو مختصه اصلی داشت یکی از آن دو بسیارخوانداری ناخستگی‌پذیرانه بود. به گواهی پسرشان گرایش اصلی ایشان تاریخ ملل بود زان پس تاریخ معاصر. حافظه‌ای نیرومند داشت که از لوازم رشته تاریخ است تا داده‌ها را با یکدیگر همسنجی و مدارگذاری کند، یعنی روابط آنها با  هم سنجیده شود. شنیدم هزاران بیت شعراز جمله چند هزار رباعی را به خاطر سپرده بود.

 

قناعت ناب از مختصات دیگر او بود. این پدیده طبق قانون وحدت وجود به همه کارنامه عمر او سرایت کرده بود. زیرا به جز کار دبیری تا زمان بازنشستگی‌اش به عنوان کمک خرج از هیچ راه دیگری از جمله قبول مدیریت و شغل اداری منتفع نشد. پس از مرگ همسرش زنی اختیار نکرد یعنی به یکایی بسنده کرد. پسرش می‌گفت پدرم گفته بود زن اولی را هم به اصرار مادرش گرفته است. ندیدم و نشنیدم بر سر افزونه‌خواهی مازاد حقش از مال دنیا با خویشاوندانش درگیری داشته باشد که نشانه آزمندی‌اش شمرده شود. حرص خریدن کتاب را نیز نداشت. باز هم به یاد ندارم برای بیشینه‌خواهی دست نیاز به سوی کسی از نزدیکان ثروتمندش دراز کند. در خوردن و نوشیدن همچون دیگر استاد تاریخ‌پژوه قمی‌تبار شادروان علی اصغر فقیهی از فرزانگان نادر روزگار به غایت خویشتن‌دار بود. به یاد ندارم او را در حال ولع زدن برای غذا یا نوشیدنی یا سخن گفتن با دهان پر دیده باشم تا مصداق آیه قرآنی “تاکلون کما تاکل الانعام” بوده باشد یعنی چهارپایان‌واره‌خواری با نماد گاوگونگی.

 

پیاد‌ه‌پیمایی طولانی روزانه از مختصات بارزش بود و نشانه اراده آهنینش. تا آنجا که به یاد دارم از اوایل دهه پنجاه تا زمانی که مادرش زنده بود پیاده از منطقه معروف به نیروگاه در قم به آنجا می‌رفت و باز می‌گشت. وقتی مادرش درگذشت برای دیدن خواهر بزرگش زهرا چنین می‌کرد. وقتی به خانه شهرک قدس قم رفت تا چند سال پیش از شکستگی استخوانی، باز هم روزها پیاده به خانه نیروگاه می‌رفت و به کتابخانه‌اش سر می‌‌زد. از عروس بزرگشان شنیدم حتی پس از شکستگی‌ها و دستور استراحت در بستر بیماری از اطرافیان می‌خواستند کمک کنند کمی در اتاق قدم بزنند. تا پس از مرگش نشنیده بودم به جز این روند اما اهل ورزش از جمله میل گرفتن زورخانه‌ای هم بوده است.

 

فروتنی بدون تظاهر دروغین ویژگی‌اش‌ بود. ماشین نداشت. پشت ماشین هم نمی‌نشست. به یاد ندارم یک بار چنین کرده باشد. در کنار دیگر مختصاتش البته نماد حفظ سنت‌های تاریخی ایرانی و اسلامی از جمله همه عمر سحرخیزی بود. گاهی می‌دیدم در ایستگاه اتوبوس نشسته و اغلب زنبیلی پلاستیکی در دستش بود که برای خانه خودش و خانه دو فرزندش خرید روزانه انجام دهد. کاری که به یاد ندارم برادرانش یا دبیر دیگری کرده باشد یا خودم حاضر باشم چنین کنم. در سنین پیری‌اش هم می‌شنیدم هر روز صبح برای فرزندان و عروس‌ها و نواده‌ها پیشاپیش صبحانه آماده می‌کند.

 

همچون برادرانش اما بیش از آنها دامانش به ناپاکی‌های اخلاقی آلوده نشد. چندانکه به گواهی هادی فرساد فرهنگی پیشکسوت قمی در زنده بودنش به تعبیر او یک فرشته است. دیگری هم که مدتی با او همنشین بود به خواهرم گفته بود پیغمبر است و اشتباهی به این دنیا و این روزگار آمده است. در بستری که مادر بزرگ و مادرش اهل قلیان و پدرش اهل سیگار بود از کمترین مکیفات دخانی و نادخانی جسمانی و روحانی استفاد نمی‌کرد چه رسد به مسکرات و مخدرات حتی مکسرات یعنی تخمه و آجیل. در پی عشرت مازاد زندگی زناشویی نبود. یک بار نشنیدم دانش‌آموزی را برای نمره آزار داده باشد. نمره فروخته یا مدرکی از جمله پیگیری دریافت گواهی پایان سال تحصیلی یا دیپلم ناقانونی برای کسی بوده باشد. به تمسخر و تسخر حتی نقادی علمی زبانی و قلمی کسی نمی‌پرداخت. به باورم نانوشتنش به همین سبب بود که می‌هراسید در داوری‌هایش خطا کند و آبروی کسی را ببرد. اندرز سعدی شیرازی را به ذهن سپرده بود که:

نام نیکان رفتگان ضایع مکن

تا بماند نام نیکت برقرار.

 

حس نکردم بویی از حسادت یا حسرت نسبت به دیگران یا حتی برادرانش داشته باشد که داشته‌های این جهانی بیشینه‌ای داشتند ولو در قلمرو داشتن کتابخانه‌ای آکنده از منابع درجه اول. در بند خرید آرایه‌های خانگی و دفتری نبود. عتیقه جمع نمی‌کرد. گویی به سبب عبرت‌گیری از تاریخ که رشته تحصیلی‌اش بود در کنار نوستالژی عمیق درونی‌اش که هرگز نتوانستم چرایی‌اش را از او باز پ‍رسم یا خودش بر زبان آورد دل از تعلقات برکنده بود. با این همه ادعای گرایش به عرفان و تصوف نداشت. لحن صحبت کردنش یا راه رفتنش یا موهای پشت لبش را چنان نکرده بود که دیگران تصور کند اهل درویشی است. چندانکه به هیچ سویه‌ای از جمله وطن‌پرستی نغلتیده بود به این گروه‌ها نیز نپیوست. اظهار زبانی حمایت و تعلق خاطر هم نمی‌کرد. با این همه شیوه برخوردش با دیگران احترام‌آمیز بود در خلوت و جلوت در نامیدن دیگران هم رعایت ادب تام را می‌کرد. مثلا مادرم را خانم حاج پروین سادات می‌نامید و مرا نیز از روی صمیمت از ابتدای آشنایی آسدسین آقا یعنی آقای سید حسین آقا. نان ساندویچ‌واره مرا میان دوسویه آقا پیچیده بود. چندانکه عمق احترام صادقانه‌اش به دیگران ولو کلمه ساده خانم یا آقا بود به شیوه خاصی بود که از جنس ادای همین واژه از سوی دیگران نبود.

 

به سیاق ایرانیان خاصه قمی‌ها اهل شوخی افراطی مجلس‌گرم‌کنانه شمرده نمی‌شد. اما گفته‌های کوتاهش شیرین بود. گاهی نامگذاری نزدیکان به پیشنهاد او بود. مثلا به خواهرش که پیش‌تر نام دو دخترش را زینت و اعظم گذاشته بود پیشنهاد کرده بود نام سومی را مینا بگذارند که چنین کردند. او هم وقتی کودک بود اکبر گرامی با لهجه قمی به او می‌گفت: مینوئه‌‍! نام دختر برادرش را نیز ناهید گذاشت که باز هم پذیرفته شد. با همان شیرینی خاص خودش که در آن زمان فرزندی نداشت و تعلق خاطری به او داشت می‌گفت خودم تربیتش کرده‌ام. خواهرم که مادر ناهید بود هم می‌گفت چه تربیت بدی! و همه می‌خندیدند. او هم خشمگین نمی‌‌شد و سکوت می‌کرد.

 

طی چند دهه وقتی به چرایی جمع‌داشت مختصات منحصر به فرد این برادران خاص اکبر گرامی از اعتدال بیشینیه، خردورزی، نادشمن‌تراشی، احتیاط محض در امور زندگی، شکیبایی و کامیابی اقتصادی دست‌کم در معشیت کمینه زندگی معطوف شدم که در خانواده‌ای برخاسته از محله‌ای قدیمی بوده‌اند پاسخی قانع‌کننده نمی‌یافتم. گفتنی است از اوایل انقلاب ۱۳۵۷ش سخت معطوف به پدیده سادات‌پژوهی خاصه موسوی‌پژوهی شدم که به یهودی‌کاوی‌هایم انجامید. بختی داشتم طی پنج سال به آموختن مبانی زبان عبری و تورات‌خوانی نزد خاخام آرش آبایی کامیاب شوم. در این روند بود که نویافته‌های فراوانی به دستم آمد. چکیده آنکه دریافتم نیاکان پدری اکبر گرامی در سده‌های گذشته شاید عصر صفوی از شمار یهودیانی بوده‌اند که به اسلام گرویده‌اند. اما تاثیر نیرومند تاریخی این پیشینه با ازدواج‌های مکرر از جمله با سادات برقعی سبب نشده که آثار این ژن‌های نهفته نیرومند از میان برود. چندانکه برادر ایشان ابوالحسن گرامی به سبب زیرکی و سیاست‌مداری در میان نزدیکانش مشهور به چرچیل بود. سال‌ها پیش وقتی با شادروان دکتر علی محسنی کاشانی (۱۳۱۵-۱۴۰۲ش) نیز آشنا شدم بنا به مطالعات و تاملات و عطف به چهره و اندام و شخصیت اجتماعی خودش و والدینش به ایشان نیز گفتم نیاکان او دوسویه در کاشان از سوی پ‍دری و مقاره اصفهان از سوی مادری یهودی‌تباربوده‌اند. سکوت کرد و هیچ نگفت.

 

در روند این نوشته برای تحقق برآیند آن امیدی دارم. اینکه از سال‌ها پیش تاکنون به اصل تامل‌برانگیزی رسیده‌ام که سرشت یا روان هر کسی در کتابی یا مقاله‌ای که برای او می‌نویسم تجلی می‌کند یعنی همچون اثر انگشت برای هر کسی منحصر به فرد است. گویی میان قلم اهل قلم و ذات کسی که برای او نوشته می‌شود واکنشی از جنس لقاح فرزند اتفاق می‌افتد که از آن گزیری نیست. امیدوارم آنچه که برای شادروان اکبر گرامی نوشته‌ام برآیندش چنان شود که مخاطبان این نوشتار دریابند نخواسته‌ام گزافه‌گویی دروغین پسامرگش را مرتکب شده باشم. لرزیدن شانه‌هایم و اشک ریختن به وقت نوشتن و یافتن حس ابدیت نیز تاثیرگذاری ژرف بر دیگران از شواهد اثبات‌کننده و نشانه‌های کسی است که به مقام فرزانگی رسیده است. این پ‍دیده پیش از این درباره شادروانان علی اصغر فقیهی (۱۲۹۲-۱۳۸۲ش) و عبدالحسین حائری (۱۳۰۶-۱۳۹۴ش) و هوشنگ اعلم (۱۳۰۷-۱۳۸۶ش) و کاظم برگ‌نیسی (۱۳۳۵-۱۳۸۹ش) اتفاق افتاده است. وقتی مقاله دکتر حسین شهیدزاده (۱۳۰۱-۱۳۸۹ش) دکترای حقوق دانشگاه نوشاتل در سوییس را نوشتم که قمی‌تبار و شیفته قم بود به جز رویای شبانه در شب درگذشت او اما همسرش یادآورم شدند که اشک او و دخترانش را درآورده‌ام. به باورم روند چینش واژه‌ها باید مخاطبان را متاثر کند: سبب غوغای درونی برای تغییردهی بهینه خود شوند یا سخت بگریند یا در اندیشه عمیق فرو روند یا سخت به خنده افتند و گرنه خنثی‌نوشته‌ای است مرد‌ه‌وش.

 

میراث نهایی عمر اکبر گرامی اینکه دو فرزند پسر و چهار نواده شد، انبوه دانش‌آموزانی که طی بیش از سی سال پرورانید، به کسانی که در زندگی حقایق و راه درست زندگی را نشان داد نیز نام نیکی از خود بر جای نهاد.

سخنم را با یادکرد این نکته پایان می‌دهم مرگش پسابستری شدن سه روزه دربیمارستان به سبب انسداد روده در صبحگاه یکشنبه دهم اسفند ماه مقارن شد با یک روز پس از کشته شدن رهبر سی و هفت ساله انقلاب ایران تا این چنین تاریخ مرگش در خاطره با این رخداد تاریخی که رشته‌اش هم بود در ذهن‌ها بماند. پسرش می‌گفت تولد پدرم با ورود متفقین به ایران بود و مرگش هم با ورود دوباره‌‌شان. پس می‌توان گفت با آمدنش رضا شاه از فرمانروایی مستعفی شد و از ایران رفت به غربت و با مرگش سید علی خامنه‌ای رهبری شد متوفی که از این جهان رفت به تربت. کنار پدر و برادر همرشته‌اش در باغ بهشت قم در روزی آفتابی و آرام با نمازی متعارف پیشاخاکسپاری در کنار گورگاهش به خاک سپرده شد. آرزومندم خدای یگانه با بیکرانه رحمتش غریق نعمت‌هایش کند. ایدون باد.

12/12/1404 ش.

اشتراک گذاری

مطالب دیگر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *