پزشکی و دندانپزشکی در شعر انوری ابیوردی

انوری ابیوردی شاعر سده ششم به تعبیر قدماء ذوفنون و به بیان امروزی مردی چند دانشی بوده است. مشهور است چون بازار علم را کساد می‌یابد روی به شاعری می‌آورد. با این همه در پس زمینه می‌توان دریافت که همچون خاقانی از علوم فلسفی و طب و نجوم آگاهی داشته است. نگارنده این سطور به سیاق رشته تحصیلی خود در طول زمان بخشهای دندانپزشکی متون کهن را وامی‌کاوید که یکی نیز دیوانهای شعر پیشینیان بود. در سال ۱۳۷۰ وقتی شعر معروف رودکی با مطلع «مرا بسود و فروریخت هر چه دندان بود» در آغاز یکی از کتابهای درسی دندانپزشکی جای داده شد به باورم بازتاب آن سبب رونق ارتباط دندانپزشکان و متون نظم و نثر فارسی شد. البته گاه اجزایی از اندیشه های محمد بن زکریای رازی را در آغاز کتاب جای می دادم.

به هر روی چند قطعه شعر درباره طب و از جمله دندان از دیوان انوری تصحیح زنده یاد محمدتقی مدرس رضوی آورده می‌شود به این امید که باز هم پیوند میان تاریخ گذشته و دانش‌اندوزان امروزی استحکام بیشتری یابد.

 

درد دندان

ناصرالدين طاهر را درد دندان عارض گشته انورى اين قطعه هنگام عيادت او گفته و در هر بيت التزام لفظ دندان نموده است.

اى به دندان دولت آمده خوش

درد دندانت هيچ بهتر هست؟

دارد از غصه آسمان دندان

بر كه بر نفس همتت پيوست

زانكه هرگز به هيچ دندان مزد

بر سر خوان آسمان ننشست

تيز دندانى حرارت مى

درد دندانت چون بخيره بخست

باز بنمود آسمان دندان

تا الم باز پس كشيدى دست

سر دندان سپيد كرد قضا

گفتش اى جور خوى عشوه پرست

آب دندان حريفى آوردى

كوش تا رايگان توانى جست

از چنين صيد بر مكش دندان

مرغ چرب است و آشيانى پست

من نگويم كه جامه در دندان

ز انتقامش به جان بخواهى رست

خيز و دندان كنان بخدمت شو

آسمان ديرتر ميان در بست

گفت هم عشوه پشت دست بزن

دو سه دندان آسمان بشكست

***

 

حكيم انوری رنجور بود و دوستى او را عيادت نكرد در شكايت و طلب حضور او گويد:

اى بديع الزمان بيا و ببين

كه ز بدعت، جهان چه مى‌زايد

دوستان را به رنج بگذارى

تا فلكشان به غم بفرسايد

من بدين دوستى شدم راضى

كه تو را اين چنين همى‌بايد

گر چه در محنتى فتادستم

كه دل از ديده مى‌بپالايد

به سر تو كه هيچ لحظه دلم

از تقاضاى تو نياسايد

بدَرَم هر كه دست باز نهد

گويم اين بار او همى آيد

تو ز من فارغ و دلم شب و روز

چشم بر در تو را همى‌پايد

خود به از عقل هيچ مفتى نيست

زانكه او جز به عدل نگرايد

قصه با او بگوى تات برين

بنكوهد اگرت نستايد

اين ندانم چگويمت چو فلك

پايم از بند باز نگشايد

با سر و روى و ريش و تو چكنم

رحمت تو كنون همى‌بايد

كاهنم پشت پاى مى‌دوزد

و افتم پشت دست مى‌خايد

اين دو بيتك اگر چه طيبت رفت

تا دگر صورتيت ننمايد

گر بدين خوشدلى و آزادى

خود دلم عذرهات فرمايد

ور نه باز اندر آستينم نه

گر همى دامنت بيالايد

جدّ  بی‌هزل زيركان گويند

جان بكاهد ملالت افزايد

طعنه دشمنان گزاينده است

طيبت دوستان بنگزايد

پوستينم مكن كه از غم و درد

فلكم پوست مى‌بپيرايد

آسياى سپهر دور از تو

هر شبم استخوان همى سايد

عكس اشك و رخم چو صبح و شفق

سقف گردون همى‌بيارايد

ناله‌هايى كنم چنانكه به مهر

سنگ بر حال من ببخشايد

دستم اكنون جز آن ندارد كار

كز رخم رنگ اشك بزدايد

كيل غم شد دلم كه چرخ بدو

عمرها شاديى نه پيمايد

در عمرم فلك به دست اجل

مى‌بترسم كه گل براندايد

چه كنم تا بلا كرانه كند

يا مرا از ميانه بربايد

***

 

قاضى هرى (=هرات) مبتلا به مرض جرب شده و حكيم به عيادت او رفته و او از خانه بيرون نيامده، اين قطعه را در هجو او گفته است:

قاضى از من نصيحتى بشنو

نه مطوّل به از طويله در

بارها گفتمت خر از كفه دور

خر بغايى مكن تو گرد آخر

پند احرار دامنت نگرفت

اى به تصحيف تا قيامت حرّ

كيك در پاچه من افكندى

وينكت سنگ اوفتاده به سر

هين كه شاخ هجا به بار آمد

بيش از اين بيخ نام و ننگم مبر

خشك‌ريشى گرى كِرى نكند

هان و هان چار دست و پاى شتر

اين زمان بيش از اين نمى‌گويم

ايّها الشّيخ بالسّلامه مرّ

پس از اين خون تو به گردن تو

گر بدان آريم كه گويم پر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *